تبليغاتX
keep smiling


















keep smiling

قاصدک

سلام خوبین؟ من هنوز تو سفرم از اون روزی که خداحافظی کردم تا الان به وب دسترسی نداشتم !!!

نمیگم کجام تا تو خماریش بمونید

دیگه سفرمون داره ته میکشه. چند روزه دیگه میام واستون تعریف میکنم

فعلا خیلی سرم شولوغه.

دلم واستون تنگ شده

بابای...

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت12:9توسط مریم | |

سلام عزيزان خوبيـــــــــن؟

خدا رو شكر...

اومدم خداحافظی... ما رفتيم سفر.

به يادم باشين كه به يادتون هستم.

بای بای دوستای گلم...

+نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت13:31توسط مریم | |

سلام سلام سلام سلام

خوبين؟

چند روزه دوستاى گلمو نديدم؟ بذار بشمارم....... نه خيلى ميشه!!!! آخه يه روز بدون شما واسم قد يه سال ميگذره!!!!!!!!

چند روزى اينترنتم مشكل داشت. يه روزو نيم هم از پسر داييم كه دو سالشه  مواظبت كردم. قربونش برم. اسمش اميرحسينه. جيگر آجيه ولى فداش بشم خيليييييييى كنجكاوه!!  اسم تمام وسايل خونه رو ازم پرسيد. حالا دوباره از اول!!! منو تصور كنين. علاف يه فسقلى كه قدش تا كمرم نميرسه!!!  نمى دونم با اين ابرسياه بالاى سرم كه هر جا ميرم باهام مياد چى كار كنم؟؟؟!!!!!!!!

واااااى ما همش اين چند وقته عروسى دعوت بوديم. فك كن!!!!!!!! نه به اون كه هر چند سالى يه بار يه عروسى دعوت ميشيم نه به اين كه سه شب پشت سرهم عروسى رفتيم. حالا دست دست ....

خيلى خوش گذشت ولى ديگه حالم از چلوكباب بهم مى خوره!!!!!!!!!!!!

راستييييييييييى .... خدا بخواد داريم م(آخ عطسه كردم! به فال عطسه اعتقاد دارى؟؟واى دعوا درومد!!! احتمالا ظهر با نجمه دعوام ميشه..) ببخشيد داشتم ميگفتم داريم ميريم سفرررررررررر. هوراااااااااااااا....

نميدونين چقدر دلم ميخواد بريم مسافرت. هنوز بعضى شبا خواب امتحانامو ميبينم. ديروز كوله بار سفرمو بستم. دلم واسه دانشگاه تنگ شد.. واسه بچه هاى خوابگاه.. بارسفر كه ميبندم يادشون ميفتم.

 آخى... الآن دارم Avril گوش ميدم. خيلى صداشو دوس دارم 

   take me some where new

. I'm with you…  yeahhhhhhhh

اين چند روزه همش دخترعمو كوچولوام خونمون بود.  از صبح ساعت 5 با خواهر كوچيكم بساط خاله خاله بازى راه مينداختن تو تمام خونه تا شب. شبم 2 ساعت ميخوابيدن دوباره صبح .... مادر جان....

ديروز ميخواستم بيام آپ كنم ديدم رو كله مانيتور بيچاره و روى صندلى هم اسباب بازى چيدن!!!

من: اينا رو جمع ميكنين؟ من كار دارم.

دختر عموى كوچولوام: دست نزن به اونا اونجا آشپزخونه منه!!

ـ باشه فقط صندليو برميدارم..

ــ نه اونم تخت خواب بچّمه!!!

ـ بى خيال بابا...

عصركه عموم اومد بردش، خواهرم اومد گفت مامان پام درد ميكنه خورده به ديوار !!!!!!!!!

مامانم نگاش كرد گفت وااااى شكسته...آخه ورم كرده...

نهههههههههههههههههههههههههه اين يعنى مسافرتمون ماليد!!

من و نجمه: آخه تو با اين ديوار زبون بسته چيكار داشتى؟!

خواهر كوچيكم با بغض: من كاريش نداشتم،‌ اون خورد به من!!!

(البته اينجا يه چيزى رو توضيح بدم كه خواهر كوچيكم 11 سالشه. همچين كوچيك هم نيس!!!)

خلاصه پاشدن رفتن دكتر و آخر سر ساعت 5/12شب كه برگشتن فهميديم پاش نشكسته! برده بودنش مامان بزرگم دواى خونگى روش بذاره تا كبوديش خوب شه.

اين يعنى ما ميريم مسافرت... هوراا

آخه يه بار هم برناممون بهم خورده بود و عقب افتاد.

خوب تا بعد...

باى باى...

+نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت13:28توسط مریم | |

سلام حال شما؟  دلم می خواد تند تند بيام ولی اين چند روزه به شدت درگير بودم. آخه كلاس رانندگی و ايروبيك ميرم.  اينا ساعتاش با هم قاطی شد يه خورده وقتمو گرفت. قول ميدم جبران كنم. راستی ببخشید اگه پست قبلیم غم انگیز بود! حالا يه متن قشنگ ميذارم. اميدوارم خوشتون بياد. نظر یادتون نره.

 When I hear the Izan, it's like I'm hearing a love bird singing , or seeing a little baby, smiling at me. It's like my heart is filled with light. The sound of Izan, God comes like a breeze and God is good. God is good; because he doesn't go on trips ; he doesn't go to work; he doesn't become old and he never dies. He is there all the time. In our sleep, in our wakefulness, in our life and in our death. When ever we are waiting for his letter, it arrives and God's letter can only be read with closed eyes

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت10:18توسط مریم | |

به راستی چقدر سخت است خندان نگه داشتن لبها در زمان گریستن قلبها

و تظاهر به خوشحالی در اوج غمگینی

و چه دشوار است و طاقت فرسا گذراندن روزهای تنهایی و بی یاوری

در حالی که تظاهر میکنی هیچ چیز برایت اهمیت ندارد

اما چه شیرین است در خاموشی و تنهایی به حال خود گریستن

باز هم نفرین به تو ای سرنوشت...

+نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت16:39توسط مریم | |

سلام خوبین؟  

من مریم هستم. ( اونایی که نجمه رو میشناسین من خواهرشم )

۲۰ سالمه و دانشجوی مترجمی زبان انگلیسی هستم.  

اولین باره که یه وبلاگ شخصی ساختم. دوس دارم که دوستای جدیدی پیدا کنم.  

خوب فک کنم برای شروع کافیه. هر وقت بتونم میام و مطالب قشنگ میذارم .  

خواهشا بکامنتید واسم.  

مرسی... 

بای تا های ... 

+نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت13:33توسط مریم | |